BONN

001 Ghasre Firoozeh - قصرفیروزه

MoReShah Season 1 Episode 1

Use Left/Right to seek, Home/End to jump to start or end. Hold shift to jump forward or backward.

0:00 | 24:28

در این اپیزود به معرفی خودم و مرور دوران کودکی و نوجوانی خودم می پردازم. زندگی خوب و آرومی که در منطقه مسکونی-نظامی قصرفیروزه داشتیم و شرایط خاصی که باعث شد من از سال دوم دبیرستان از مجتمع مسکونی قصرفیروزه برای تحصیل به دبیرستان غیرانتفاعی فلسفی برم.

سلام، محمدرضا شاه­محمدیان هستم. از شهر ونکوور این پادکست رو ضبط میکنم، تقدیم شما عزیزانم در سراسر دنیا

امروز یکشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۰ معادل ۱۲ دسامبر ۲۰۲۱ رسماً اولین پادکست خودم رو ضبط و منتشر میکنم. اسمی که برای مجموعه پادکست‌های خودم انتخاب کردم، BONN هست به معنی ریشه و بنیان. امیدوار هستم شروع خوبی رو داشته باشم و در هر پادکست کیفیت اونها رو به بهترین سطح ممکن ارتقا بدم.

***

بیشتر از ۵ سال پیش بود که یک میکروفون حرفه­ای ضبط صدا خریدم. Blue Yeti نقره­ای که خیلی بزرگ و سنگین روی میز کارم قرار گرفت.

با خودم تعهد کردم که این میکروفون باید همیشه روی میز من باشه و چراغ قرمز روش بهم چشمک بزنه تا بالاخره اولین پادکست خودم رو منتشر کنم.

بارهای بار صدای خودم رو ضبط کردم؛ با موضوعات مختلف: خنده­دار، شوخی، جدی، اجتماعی، فرهنگی، فارسی، انگلیسی، صدای خودم رو ضبط کردم، ولی فایل صوتی­ش رو حتی Save هم نکردم. میدونید چرا؟ چون فکر میکردم باید بهتر از این باشه.

بارها حتی فایل صوتی خودم رو ویرایش هم کردم، باز هم Delete کردم، چون فکر میکردم باید بهتر از این باشه.

این روش ادامه داشت... روشهای مختلف ضبط صدا رو تمرین کردم. برنامه­های مختلف رو برای ضبط و ویرایش امتحان کردم ولی همیشه در آخرین لحظه، دکمه Delete رو میزدم. تا اینکه بالاخره به خودم گفتم:

محمدرضا! اگر میخوای یاد بگیری یک راه و تنها یک راه وجود داره: Just Do It

تو تلاش­ت رو میکنی که همه چیز خوب و عالی باشه ولی امروز ضبط میکنی، هفته دیگه متوجه میشی می­تونست بهتر باشه وDeleteش میکنی؟!!! اینطور نیمشه. تو فقط در صورتی میتونی یاد بگیری که بجای delete دکمه publish رو بزنی و اجازه بدی پادکست­ت رو افراد دیگه هم بشنون. خوب بود، راضی بودن، ادامه بده. بد بود، ناراضی بودن، اصلاحش کن. چیزی که انگلیسی­ها بهش میگن Room for improvement

توی امتحان نمره 20 گرفتی؟ آفرین، excellent

13 گرفتی، room for improvement

15 گرفتی، room for improvement

حتی 19 گرفتی، room for improvement

تا اینکه 20 بگیری و بهت بگن آفرین، excellent، the best، fantastic.

واقعیت اینه که اون excellent اتفاق نمیوفته تا room for improvement رو پیدا کنی وحذفش کنی و room for improvement رو پیدا نمیکنی تا کارت رو منتشر کنی و نظر دیگران رو درباره کار خود بشنوی.

به خودم میگفتم: خیلی از کسانیکه سالهای سال دارن تولید پادکست میکنن میگن consistency اولین و مهمترین فاکتور در موفقیت یک پادکست هست. یعنی منتشر کنی و بدون وقفه به انتشار ادامه بدی؛ ولی تو در قدم اول، خونه اول، با delete کردن حتی در قدم اول­ت هم داری شکست میخوری.

امروز تصمیم گرفتم بجای دکمه delete دکمه publish رو بزنم و پادکست­م رو در اختیار شما بهترین­ها قرار بدم. قطعا excellent نیست ولی قول میدم room for improvement رو پیدا کنم و هر دفعه بهتر از دفعات قبلی باشم.

قدم اولم رو برمیدارم، اگر اشتباه داشتم که حتما دارم، تصحیح میکنم و بهترش رو انتشار میدم.

***

در اولین پادکست خودم ترجیج میدم قدری خودم رو معرفی کنم. من­باب اینکه خیلیها ممکنه من رو تا قبل از شنیدن این پادکست نمی­شناختن و یا چیزی درباره گذشته من نمیدونستن.

در این پادکست به مرور زندگی خودم در دوران کودکی و نوجوانی می­پردازم و در پادکست بعدی، به دلایلی که از ابتدای نوجوانی باعث شد تصمیم به مهاجرت بگیرم، می‌پردازم تا به امروز که پشت میکروفون نشستم و مطالعات و تجربیات خودم رو ضبط و منتشر میکنم.

اگر در گوگل کلمه قصرفیروزه رو سرچ کنید، به احتمال زیاد به این نتایج میرسید:

قصرفیروزه، کاخی بود که در سال ۱۲۸۱ توسط مظفرالدین شاه در شرقی­ترین نقطه تهران در کوههای دوشان­تپه‌، اطراف روستای فرح­آباد ساخته شد. کاخ فرح‌آباد که از کاخ تروکادروی پاریس الگوبرداری شده بصورت نیم­دایره با چند ردیف ایوان­های روباز ساخته شده و در وسط کاخ، گنبد فیروزه­ای بزرگی قرار گرفته.

در دوران محمدعلی­شاه، احمدشاه و حتی رضا­شاه اهمیت زیادی به این کاخ داده نشد و از رونق خودش افتاد ولی در دوران محمدرضاشاه این کاخ بازسازی اساسی شد و بخاطر گنبد فیروزه‌ای‌ش به قصرفیروزه اسم گرفت.

اطراف این قصر خونه­های ویلایی و تفریحی زیادی ساخته شد که محل تفریحات آخر هفته پولدارها و ثروتمندها بود تا بالاخره این کاخ در بهمن ۱۳۵۵ بعنوان آثار ملی ایران به ثبت رسید.

بعد از انقلاب این منطقه روستای فرح‌آباد و قصرفیروزه کاربری نظامی پیدا کرد و اینروزها این قصر با طاق فیروزه­ای‌ش، موزه نیروی دریایی سپاه پاسداران هست که اجازه بازدید از اون، به عموم داده نمیشه.

اما منظور من از قصرفیروه این کاخ زیبا و منطقه نظامی اطراف اون نیست. اگر با منطقه شرق تهران آشنا باشید، اتوبان اسب­دوانی، اتوبان افسریه، اتوبان آهنگ، سه­راه تختی،... منظورم اون مناطق هست. وقتی تو اتوبان افسریه از سمت شمال به جنوب حرکت میکنید، بعد از سه­راه تختی در سمت چپ، یک منطقه مسکونی رو میبینید که ساختمونهای یک شکل  ۵ طبقه­ای هستن که خانواده­های زیادی در این ساختمونها زندگی میکنن. اما تفاوتش با شهرکها و مجتمع­های مسکونی دیگه اینه که دورتادور این مجتمع مسکونی نرده­های آهنی کشیدن، بالای نرده­ها سیم خاردار کشیدن و سربازهایی بصورت ۲۴ ساعته با اسلحه از این نرده­ها دیدبانی میکنن که کسی نتونه از اونها رد بشه.

یک مجتمع مسکونی هست، خانواده­های زیادی در اون زندگی میکنن ولی به هر آدمی اجازه ورود به این مجتمع مسکونی رو نمیدن. حتی اتوبوس شرکت واحد که میخواد وارد این مجتمع مسکونی بشه، جلوی در ورودی باید متوقف بشه، یک سرباز یا افسر دژبان وارد اتوبوس بشه، همه مسافرین باید کارت مخصوص داشته باشن تا بتونن وارد این مجتمع بشن. همه ماشینهای شخصی هم که وارد این مجتمع میشن باید کارت سکونت در این مجتمع رو به دژبان درب ورودی نشون بدن وگرنه اجازه ورود نخواهند گرفت.

حتی اگر شما مهمان هم باشی که به دیدار دوستان یا اقوام خودت که ساکن این مجتمع هستن میرید، یک سرباز دژبان از درب ورودی بهمراه شما تا در خونه دوست شما میاد، مطمئن میشه که شما مهمان اون خونه هستید، دوباره به دژبانی خودش برمیگرده.

اما اگر مجتمع مسکونی هست و خانواده‌هایی دارن توش زندگی میکنن، پس چرا اینقدر محافظت و سرباز و اسلحه باید درش باشه؟

جواب این سوال دوباره برمیگرده به دوران محمدرضا شاه.

***

 

محمدرضا شاه، سرمایه‌گذاری عظیمی روی ارتش ایران انجام داد، به نوعی که ایران تبدیل به پنجمین قدرت نظامی در جهان شده بود، بویژه نیروی هوایی ارتش که تجهیزات مدرنی مثل هواپیماهای F14 رو مستقیم از کشور امریکا خریداری کرده بود. پنجمین قدرت نظامی در دنیا بودن، فقط خرید تجهیزات نیست بلکه نگهداری تجهیزات از قبیل سخت‌افزار و یا نیروی انسانی کارمد هم مهمه. شما نمی­تونی هواپیمای F14 که تکنولوژی فوق­العاده بالایی داشت و فقط امریکا به ایران فروخته بود رو در ایران استفاده کنی ولی به فکر نگهداری، تعمیرات و تجهیزات جانبی اون نبوده باشی و یا نیروی انسانی که بخوان این تجهیزات رو نگهداری و استفاده کنند رو آموزش نداده باشی.

به همین خاطر محمدرضا شاه، یک سرمایه­گذاری فوق­العاده بزرگی روی زیرساختها و به اصطلاح infrastructure ارتش و نیروی هوایی خودش کرده بود که نه تنها برای حمله یا دفاع مورد استفاده قرار بگیرن بلکه برای پشتیبانی و مدیریت بحران در درون خود کشور هم کارآمدی داشته باشن.

از شمالی­ترین شهرهای ایران بگیر مثل تبریز و نوشهر تا شهرهای بزرگ مثل تهران و اصفهان و شیراز و تا جنوب کشور مثل بوشهر و چابهار پایگاههای نیروی هوایی تاسیس کرده بود که هم بصورت مستقل قابل استفاده بودند و هم بصورت مشترک و یکپارچه آماده هر نوع حمله یا دفاع هوایی در سراسر کشور بودن.

ساختار این پایگاهها به نوعی بود که غالبا پرسنل نیروی هوایی بهمراه خانواده‌های خودشون میتونستن درون پایگاهها اقامت داشته باشن و همه نوع خدمات رفاهی، درمانی، آموزشی و امنیتی در بهترین سطح ممکن برای خانواده پرسنل ارتشی فراهم شده بود تا افسران ارتش تنها دغدغه فکری­شون کار و خدمت در ارتش بوده باشه و از تامین معاش و آینده خانواده‌شون کاملا آسوده‌خاطر بوده باشن.

پدر من از پرسنل نیروی هوایی ارتش بود که مدت  ۶ سال در پایگاه شیراز ماموریت داشت که من در شیراز بدنیا اومدم و پس از اون حدود ۱ سال در پایگاه اصفهان بودیم و بالاخره به تهران منتقل شدیم. وقتی وارد قصرفیروزه شدیم من ۷ سال داشتم و تا ۱۷ سالگی درون این محوطه مسکونی-نظامی زندگی کردم.

از جمله خدماتی که در مجتمع مسکونی قصرفیروزه برای ما فراهم بود، اینها رو به وضوح خاطرم هست:

بابت خونه، آب، برق، گاز و تلفن هیچ هزینه­ای پرداخت نمیکردیم یعنی همه اینها رایگان بود.

خدمات ورزشی، چندین زمین فوتبال، بسکتبال، والیبال در سرتاسر قصرفیروزه وجود داشت و استفاده از اونها کاملا رایگان بود. قصرفیروزه انقدر بزرگ بود که حتی ورزشگاه تختی بخشی از این محوطه بود که برای میزبانی بازیهای آسیایی توسط محمدرضا شاه ساخته شده بود و کاملا خاطرم هست که زمان جنگ با عراق، از این ورزشگاه برای نگهداری زندانیان عراقی استفاده میکردن و ما میدیدیم که اسرای عراقی رو با اتوبوس به این ورزشگاه منتقل میکردن.

خدمات درمانی، یک درمانگاه شبانه­روزی درون خود قصرفیروزه داشتیم که غالباً برای ویزیت دکتر یا تزریقات به اون مراجعه میکردیم و برای درمانهای اساسی­تر مثل جراحی­ها، بیمارستان نیروی هوایی ارتش در ضلع شمالی قصرفیروزه ساخته شده بود که علاوه بر ارایه خدمات رایگان درمانی به پرسنل و خانواده­های ارتشی برای خدمات امدادی در بلایای طبیعی به عموم مردم هم خدمات رسانی میکرد. 

خدمات تفریحی، شامل باشگاه ورزشی، استخر، سینما، سفر و اقامت تفریحی در بیشه­کلای مازندران یا چادگان اصفهان، کلاسهای تفریحی تابستانی، کلاسهای زبان همگی بصورت رایگان برای خانواده پرسنل فراهم بود. حتی هواپیماهای ترابری نظامی، بصورت هفتگی پروازهای رایگان برای خانواده­های ارتشی داشتند که بصورت رفت و برگشت کاملا رایگان مهیا بود.

خدمات تحصیلی، از اول دبستان تا آخر دبیرستان تقریبا بدون نیاز به حضور پدر و مادر، آموزش ما صورت میگرفت. یعنی روز اول کلاس اول دبستان پرونده ما رو تشکیل دادن، تا آخر دبیرستان با همون پرونده درس خوندیم و به کلاس بالاتر رفتیم. و بجز مواقعی خاص مثل جلسه اولیا مربیان یا شکایت معلم و مدیر، واقعا نیازی نبود که پدر یا مادر بخوان به مدرسه مراجعه کنن. از خونه تا مدرسه کاملا در یک محوطه بسته و تحت نگهبانی رفت و آمد میکردیم و هیچ خطری متوجه بچه­های دانش­آموز چه دختر چه پسر نبود.

همونطور که گفتم، سیستم و زیرساختها به نوعی طراحی شده بود که وقتی یک نفر وارد ارتش میشد یا حداقل وارد نیروی هوایی میشد، اونطور که من تجربه کرده بودم، هیچ و واقعا هیچ دغدغه­ای برای درآمد، اجاره خونه، قبض آب و برق، خورد و خوراک و تحصیل بچه­هاش نداشت و تمام هم­وغم­ش رو میذاشت برای خدمت کردن به ارتش.

زیرساختها به نوعی بهم متصل شده بود که اگر بسته به تخصص پرسنل، نیاز به جابجایی نیروها بود، مثلا انتقالی از تهران به چابهار، همه نوع خدمات بصورت یکپارچه و مشترک انجام میشد و بین پایگاه تهران با چابهار تفاوت ملموسی غیراز آب‌وهوا وجود نداشت. حتی موقع اسباب‌کشی تعدادی سرباز برای کمک میفرستادن با کامیون نیروی هوایی ارتش تا خانواده­ها بتونن به راحتی همراه پرسنل جابجا بشن و به پایگاههای مختلف برن.

همینطور، در صورتی که حمله یا بحرانی برای یک شهر اتفاق میوفتاد این پایگاهها کاملا مستقل میتونستن سرپا باشن و نه تنها از بحران اون شهر تاثیر نپذیرن، بلکه حتی ارایه خدمات هم داشته باشن. بعنوان مثال در زلزله منجیل و رودبار در تابستان ۱۳۶۹ ما شاهد بودیم که مجروحین زلزله رو هواپیماهای نظامی C130 به فرودگاه دوشان تپه میوردن و از فرودگاه با آمبولانسهای نظامی به بیمارستان نیروی هوایی برای جراحی و بستری شدن منتقل میشدن. اساسا ساختار این بیمارستان به نوعی عظیم و بزرگ و مستحکم بود که بتونه در مدت کوتاهی حجم بسیار زیادی مجروحین رو پذیرش و بستری کنه و قرار بود در ۴ نقطه اصلی کشور نمونه این بیمارستان ساخته بشه تا در بلایای طبیعی مثل سیل، زلزله یا حملات جنگی با تلفات زیاد، سریعا پذیرش و بستری و درمان نظامیان و غیرنظامیان رو بتونن انجام بدن.

طرحهای بلندپروازانه محمدرضا شاه، مزایا و معایبی که برای کشور و حکومت خودش داشت موضوع مهم ولی متفاوتی هست که من در این پادکست قصد ندارم به تحلیل اونها بپردازم. تنها هدفم توضیح شرایط ایمن و راحت قصرفیروزه بود که من کودکی و نوجوونی خودم رو در اون گذروندم.

راحتی خیلی خوبه، امنیت و آرامش خیلی خوبه ولی بدیش اینه که تبدیل به comfort zone میشه. یعنی احساس اینکه امروز که راحتم، فردا خدا بزرگه. ولی متاسفانه خیلی از اوقات این آرامشه یکباره به طوفان تبدیل میشه و کاملا غافلگیرت میکنه. اتفاقی که برای من در پایان سال اول دبیرستان و شروع سال دوم افتاد.

***

از اونجایی که به درس و تحصیل علاقه داشتم، در مدارس قصرفیروزه هیچ‌وقت نیازی نبود پدر یا مادرم به مدرسه بیان. هر سال درسم رو میخوندم، امتحانات پایانی، ۳ ماه تعطیلی تابستون و اول مهرماه کلاس بالاتر. این اتفاق از اول دبستان تا اول دبیرستان برای من هرسال تکرار شده بود.

اول مهرماه سال دوم دبیرستان مثل هر سال رفتم مدرسه که کلاسبندی بشم و از روز دوم بریم سر کلاس و معلمها درس رو شروع کنن. توی حیاط دبیرستان واستادم و ناظم یکی یکی اسم بچه‌ها رو میخوند و میگفت هرکسی سر کدوم کلاس باید بره. همینطور تمامی اسامی رو خوندن و بچه‌ها رفتن خونه که از فردا بیان سر کلاس‌شون بشینن ولی خبری از اسم من نشد.

البته فقط من نبودم، شاید ۴۰ پنجاه دانش‌آموز دیگه هم بودن. ناظم با صدای بلند گفت وسه بقیه بچه‌هایی که اسمشون رو نخوندم کلاس نداریم، برید به پدر مادرتون بگید بیان پرونده‌هاتون رو بگیرن و برید یه مدرسه دیگه.

درست خاطرم نیست چه حسی داشتم، خوشحال بودم یه چند روزی نمیرم مدرسه یا ناراحت، ولی مادرم از شنیدن این خبر خیلی نگران شد. چون تابحال برای هیچ کدوم از سه تا بچه­هاش این مشکل پیش نیومده بود که روز اول مدرسه بهش بگن جای خالی برای بچه شما نداریم.

فردای اون روز مادرم به دبیرستان اومد تا دلیل این اتفاق رو بپرسه. مدیر مدرسه که آقای طباطبایی صداش میکردیم گفت که از منطقه دستور دادن تعداد کلاسها رو کمتر کنیم و ما باید با تعدادی از بچه‌ها خداحافظی کنیم. مادرم با تعجب گفت که من الان که همه مدارس کلاسهاشون رو بستن و معلم سر کلاسه، این بچه رو کجا بفرستم درس بخونه. یکهویی مدیر مدرسه از جاش بلند شد و گفت خانم برو منطقه، بگو طباطبایی آدم پدرسوخته‌اییه، اسم بچه منو نمینویسه.

این حرکت و حرف آقای طباطبایی باعث شد که من و مادرم متوجه بشیم ظاهرا این قضیه خیلی جدیه که حتی مدیر مدرسه از شکایت ما به منطقه هم ابایی نداره. بخاطر همین کاملا مستاسل و درمانده مادرم قبول کرد که پرونده من رو از دبیرستان رسالت، تنها دبیرستان قصرفیروزه بگیره و بریم دنبال یک مدرسه دیگه، بیرون از قصرفیروزه بگردیم.

آقای طباطبایی تنها لطفی که به ما کرد این بود که یک نامه‌ای برای مدیر مدرسه جدید من با این محتوا نوشت که؛ من خیلی دوست دارم این دانش‌آموز رو با نمرات خیلی خوب و انضباط ۲۰ش ثبت‌نام کنم ولی کلاس و معلم کم دارم ولی اگر شما جا دارید، در ثبت‌نام این دانش‌آموز همراهی کنید.

اون زمان که هنوز موبایل و اینترنت ساخته نشده بود، هیچ راهی برای جستجوی سریع مدارس وجود نداشت، جز اینکه از دیگران باید میپرسیدیم کدوم مدرسه خوبه یا بده و باید یکی یکی به مدارس مراجعه میکردیم، با ناظم و مدیرش صحبت میکردیم تا اینکه اگر شانس همراه ما باشه، یکی از این مدارس من رو ثبت­نام کنه.

پیدا کردن یه مدرسه خوب در حالیکه یک هفته از شروع مدارس گذشته بود، واقعا کار ساده­ای نبود که حتی ۲ تا دبیرستان دیگه رو هم امتحان کردیم با نامه­ای که مدیر مدرسه، آقای طباطبایی نوشته بود ولی هر ۲ گفتن که کلاسهاشون با حداکثر ظرفیت بسته شده.

اون زمان ۲ نوع مدارس داشتیم، مدارس دولتی که کاملا رایگان بودن مثل دبیرستان قبلی خودم، دبیرستان رسالت... یا مدارسی که نمونه مردمی بهشون میگفتن که قدری سطح تدریس­شون بالاتر بود و شهریه اندکی از خانواده دانش­آموزان میگرفتن.

تااااازه، مدارس غیرانتفاعی راه افتاده بود و یکی دوسالی بود که این مدارس مشغول به کار شده بودن ولی بمراتب شهریه بیشتری میگرفتن نسبت به مدارس نمونه مردمی.

سرگردونی من و مادرم برای پیدا کردن یه مدرسه خوب در حالیکه یک هفته­ای از شروع مدارس گذشته بود رو بخاطر بسپارید تا پادکست بعدی که در مورد ورودم به دبیرستان غیرانتفاعی فلسفی در سه­راه شکوفه خیابون پیروزی، بیشتر براتون توضیح بدم که چطور وارد این دبیرستان شدم و چه تاثیرات مثبت و منفی بزرگی این دبیرستان بر هویت و شخصت من گذاشت.

پس عنوان پادکست بعدی، دبیرستان فلسفی باشه، با امید اینکه شما رو در اون پادکست همراه خودم داشته باشم.

ممنون که به محتوای اولین پادکست BONN با عنوان قصرفیروزه گوش کردید و امیدوارم دقایق دلنشینی رو برای شما فراهم کرده باشم.

تا هفته دیگه و پادکست دیگه، شب و روز خوش، ایام بکام